...Home

:: ...Home


همه چیز از اول دبیرستان شروع شد. از مدرسه‌ای که همه را با اعداد می‌سنجیدند. مدرسه‌ای که مهم بود در اولین آزمونش قبول شده باشی و یا دومی. در ‌حالی‌ که اگر می‌توانستی شهریه را یک‌جا بدهی هزار‌و‌سیصد‌و‌هشتاد‌و‌چهار آزمون می‌گرفتند تا ثبت نامت کنند. مدرسه‌ای که بچه‌هایش در تابستان از شش‌و‌نیم صبح در مدرسه حاضر می‌شدند و شروع می‌کردند به تست‌زدن. بچه‌هایی که کتاب‌های تستشان را روزنامه‌پیچ می‌کردند تا مبادا کسی راز موفقیتشان را کشف کند. بچه‌هایی که رنگ کتاب غیر‌درسی را ندیده بودند و فوتبال را با ط دسته‌دار می‌نوشتند.

من در این مدرسه زندانی بودم. مدرسه، زندانی بود که میله نداشت و کتاب‌های درسی و رویای سردرِ دانشگاه‌های معروف همه را از همدیگر جدا کرده بود. زندانی که تنها اتفاق خوبش کلاس داستان‌نویسی‌ای بود که مرا با مرشد و مارگریتا آشنا کرد. زندانی که زندانبان‌های گوانتانامو در مقایسه با ناظم‌ها و مشاورانش مثل مربیان مهدکودک مهربان بودند. زندانی که همه چیزش به چهار گزینه ختم می شد. الف، ب، جیم، دال.

من با چهار نفر "دوست" بودم. چهار نفری که هیچ کدامشان را نمی‌شناختم و فقط به این دلیل با آن ها دوست شده بودم که در اولین روز بر روی نیمکت‌های جلو و عقبم نشسته بودند و آن‌قدر از همه متنفر بودم که نمی‌خواستم زحمت بکشم و تلاش کنم بیشتر از آنچه که می‌دانستم، درباره‌شان بدانم. در یکی از آن ساعت‌های ملال‌آور نهار و نماز که به اندازه‌ی یک‌بار پلک‌زدن بیشتر طول نمی‌کشیدند صحبت از وبلاگشان شد. وبلاگی که به آن افتخار می‌کردند و احساس می‌کردند نوشته‌هایش برنده‌ی نوبل ادبی سال آینده خواهد شد. آدرس وبلاگ را گرفتم و بعد‌ از‌ ظهر آن روز به وبلاگشان سر زدم. اولین چیزی که به چشمم آمد انبوهِ باران‌های قلب و رنگین‌کمان‌های معلّق و گوسفندانِ در حال چَرا و نشانگر موسی بود که هر دوصدم ثانیه یکبار تغییر می‌کرد. پست‌های وبلاگ را هم با ctr+a و ctr+c و ctr+v نوشته بودند و موضوع وبلاگ کل‌کل پسر‌ها و دختر‌ها بود.

روز بعد به اولین بلاگر هایی که در تمام عمرم با آن‌ها صحبت کرده بودم تبریک گفتم و قول دادم هرروز به وبلاگشان سر بزنم و نظر بگذارم. خدا را شکر که نتوانستم آن مدرسه را بیشتر از دو ماه تحمل کنم و از آن جا فرار کردم.

اولین وبلاگم را در شهریور سال هشتاد‌و‌نه ساختم. درست یک ماه بعد از فرار کردن از زندان. چون جایی به غیر از سررسید سال‌های قبل برای نوشتن می‌خواستم. به یاد وبلاگ "دوستانم" افتادم و در عرض ده دقیقه نامش را انتخاب کردم. از بلاگفا خوشم نمی‌آمد برای همین پرشین‌بلاگ را باز کردم و نوشتم: My Collection. با خودم گفتم این جا را کلکسیونی از فیلم‌ها و کتاب‌ها و موسیقی‌های مورد علاقه‌ام خواهم کرد.

وبلاگم را دوست داشتم ولی نُه ماه که گذشت دیگر مرا راضی نمی‌کرد. دیگر نمی‌توانست مرا وادار به نوشتن کند. تصمیمم برای بستنش جدی شد و تا آهنگی شنیدم با نام Beyond The Butterfly می‌دانستم که قرار است وبلاگی داشته باشم با این نام. My Collection را بستم و ماورای پروانه‌ام را ساختم. Beyond The Butterfly برای من همه چیز بود. هنوز هم هست. Beyond The Butterfly سال‌های دبیرستانم را زنده نگه داشته. آن دوسالی که موهایم را سه سانتی کرده بودم. آن سه ماهی که بیست‌و‌چهار‌ساعته Beautiful گوش می‌دادم. آن باری که استادم از من تعریف کرد و یا تمام آن لحظاتی که با تمام تلاش هایم برای سانسور کردن خشمم، نمی‌توانستم جلوی خودم را بگیرم و ناسزا می‌گفتم. Beyond The Butterfly تمام موسیقی هایم را برایم نگه می‌داشت. گفته بودم که زندگی باید soundtrack داشته باشد. Beyond The Butterfly موسیقی متن زندگی من بود.

حالا دیگر در Beyond The Butterfly نمی‌نویسم. من هم مثل خیلی‌های دیگر سرویس وبلاگم را عوض کردم. نه به خاطر مشکلات پیش آمده در پرشین بلاگ. به خاطر این که تغییری می خواستم که مرا ثابت کند. تمام سال‌های دبیرستان، سال‌هایی که صرف شناختن خودم شد را در پرشین بلاگ و Beyond The Butterfly نوشتم. سال‌هایی که مثل پروانه در پیله‌ام جا خوش کرده بودم و تلاش می‌کردم خودم را بیابم. ولی در نوزده سالگی دلم ثبات می خواست و این ثبات را در North Star پیدا کردم. چون من پروانه‌ی کوچکی بودم که پیله‌اش را رها کرده‌بود و می‌خواست بالا برود و بالا بماند. بالای بالا.


پ.ن: تصویر آخرین پستم در وبلاگ قبلی را نشان می دهد. 
منبع : The North Star...Home
برچسب ها : butterfly ,beyond ,تمام ,وبلاگ ,زندانی ,اولین ,کرده بودم ,پرشین بلاگ

...Home Sweet Home

:: ...Home Sweet Home


باید کوله‌پشتیم را پر کنم. کتانی‌هایم را به پا کنم و راه بیفتم. باید به جایی بروم که دلم برایشان تنگ شود و دلشان برایم تنگ شود. آن وقت بهشان پیام بدهم با اسکایپ به من زنگ بزنند و لباس های جدیدم را از پشت صفحه ی کوچک هفده اینچی بهشان نشان بدهم. با آن‌ها بخندم و موقع خداحافظی تا آن جایی که زور دارم برایشان دست تکان دهم و بگویم خوبم. بگویم غذایم خوب است و پول کم ندارم. بگویم همین سه روز پیش هندوانه خورده‌ام و لازم نیست تلاش کنند بساط هندوانه‌ای که روی زمین پهن کرده‌اند را پنهان کند. بگویم نگران هیچ چیز نباشند. حال من خوب است. خوبِ خوب.

دوست دارم بروم. چمدانم را جلویم بگذارم و همه‌ی زندگیم را دورم پخش کنم و ندانم کدام را با خودم ببرم. روی کتاب‌هایم دست بکشم و دنیای سوفی و قصه‌های من و بابام و پاییز فصل آخر سال است را بردارم و به خودم لعنت بفرستم چرا شازده کوچولوی عزیزم را امانت داده‌ام و هشت سال است که آن را ندیده‌ام. دوست دارم از هر چیز چهار تا بخرم و بعد نتوانم هیچ کدام را در چمدان جا بدهم. 

دوست دارم روی پله‌برقی‌های فرودگاه بایستم و بروم. بروم و از خودم بپرسم چرا همیشه فکر می کردم کسی که می‌رود راحت‌تر است. چرا فکر می‌کردم او چیز‌های بیشتری می‌بیند و تجربه‌های جدیدی به‌دست می‌آورد و وقت نمی‌کند به خاطرات فکر کند. از پله‌برقی‌ها بالا بروم و به این فکر کنم که چرا بغض دارم. چرا احساس می کنم دارم خفه می‌شوم. مگر من کسی نیستم که دارد می‌رود؟ چرا حس می‌کنم دارم به سوی مرگ قدم برمی‌دارم؟

باید بروم. باید دل‌تنگ شوم. باید تمام وسایلم را در دو چمدان جا بدهم و دل‌تنگی را احساس کنم. دلم برای دل‌تنگ بودن تنگ شده.


منبع : The North Star...Home Sweet Home
برچسب ها : بروم ,بگویم ,بدهم ,دوست ,دوست دارم

...Collision

:: ...Collision


ماشین را نگه می‌دارم و پیاده می‌شوم. کفش‌هایم را درمی‌آورم و راه می‌افتم. شن‌ها کف پاهایم را می‌سوزانند. با هر قدم اشک می‌ریزم و داد می‌زنم. فریاد می‌زنم و به تو ناسزا می‌گویم. تو مقصر همه‌چیز هستی. تو دلیل اصلی پایان دنیایی. دنیا، زمانی که طناب را دور گردنت انداختی و خواستی بِرَوی تمام شد. از تو متنفرم. از پایان جهان متنفرم. تو همه‌چیز را آلوده کرده‌ای. این جهان را با خاطراتت و جهان دیگر را با حضورت. هزار بار تلاش کردم. تلاش کردم زنده بمانم. تلاش کردم شاد باشم. اما همه‌چیز نشانی از تو داشت. برای مصاحبه رفته بودم. ابرو‌هایم را درست کرده بودم. بهترین لباس‌هایم را پوشیده‌بودم. رزومه‌ام را کامل کرده‌بودم و منتظر آسانسور شده‌بودم تا به قرار مصاحبه‌ام برسم. در آسانسور که باز شد به سمتم هجوم آوردی. عطرت مثل مُشتی بود که کار را تمام کرده‌باشد. از همان‌جا برگشتم. موبایلم را خاموش کردم. تلفن را از پریز کشیدم و با خودم گفتم این‌بار کار را تمام می‌کنم. این‌بار می‌توانم. وان پر از آب کردم و در آن نشستم. خواستم کار را تمام کنم. تیغ، خط کوچکی روی مچم انداخت. خطی که مثل بوسه‌ات بود. فریاد زدم. تیغ را به کناری پرت کردم و برای بار هزارم نفرینت کردم. تو همه‌چیز را مسموم کرده‌ای. مرگ را، زندگی را، بودن و نبودن را. تیغ لبانت شده بود و مردن آغوشت. 

اشک‌هایم خشک شده اند. ردِّپاهایم دور ماشین جا انداخته‌اند. نمی‌دانم چه‌قدر راه رفته‌ام. سرگیجه مجبورم می کند بنشینم. به ماشین تکیه می‌دهم و به درختی که تک و تنها در این بیابان روییده نگاه می‌کنم. هیچ‌کس نمی‌داند چرا رفتی. هیچ کس نمی‌داند چرا همه‌چیز را رها کردی و یک‌ دفعه تصمیم گرفتی که نبودن بهتر از زندگی‌کردن است. شاید خودت هم نمی‌دانستی چرا می خواهی این کار را بکنی. شاید فقط می‌خواستی طناب را دور گردنت حس کنی تا بتوانی نبودن را مزه کنی. شاید در آخرین لحظه پشیمان شده بودی. اصلا در آن آخرین ثانیه‌ی زندگیت به چه فکر می‌کردی؟ 

مرا مقصر می‌دانستند. همه می‌گفتند که باید نشانه‌هایش را می‌دیدم. باید می‌فهمیدم افسرده شده‌ای. باید می‌فهمیدم رفتارت تغییر کرده. باید می‌توانستم افکارت را بخوانم. اما هرچه تلاش می‌کنم، نمی‌توانم نشانه‌ای بیابم. نمی‌توانم آخرین ماه‌ها را متفاوت ببینم. همه‌چیز مثل قبل بود. بیدار‌شدنمان، غذا‌خوردنمان، حرف‌زدنمان، راه‌رفتنمان، سر کار‌رفتنمان. همه‌چیز مثل همیشه بود. شاید همین سکون بود که تو را مجبور به رفتن کرد. شاید دلت می‌خواست اورست را فتح کنی و یا معابد مایا‌ها را ببینی. شاید می‌خواستی دور دنیا را با دوچرخه بگردی و یا شاید از من خسته شده بودی. شاید دیگر برایت کافی نبودم. شاید دیگر نمی توانستم خواسته‌هایت را پاسخ بگویم.

رعشه‌ای بدنم را می‌لرزاند. هوا دارد تاریک می‌شود. از ظهر اینجا نشسته‌ام. می‌خواستم به شهرمان بروم. مادرم زنگ زد و گفت از آن شهر خاکستریِ کثیف بیا بیرون. آن جا خود مرگ است. گفتم باشد. گفتم می‌آیم. نگفتم بعد از تو همه‌چیز مرگ است. نگفتم مرگ معنایش را به تو بخشید و تو با رفتنت تمام کائنات را تسخیر کردی. نگفتم زندگی را در دستانت گرفتی و مرگ را به آن تزریق کردی.

وسایلم را جمع کردم. ماشین را روشن کردم و راه افتادم. فلشم را به ضبط زدم و گذاشتم تمام راه برایم بخواند. آن آهنگ لعنتی را که شنیدم دوباره خواستم کار را تمام کنم. همان آهنگی که دو ماه تمام، عصر‌هایمان را با آن گذارانده بودیم. همان آهنگی که تک تک کلماتش را از بر بودیم و موقع مسواک‌زدن زمزمه‌اش می‌کردیم. همه‌ی راه‌ها شکست خورده بودند. این دفعه باید پیروز می‌شدم. پایم را روی پدال گاز فشار دادم و منتظر مرگ شدم. باد موهایم را آشفته کرده بود. صدای ضربان‌های قلبم را می‌شنیدم. چشمانم را بستم و فریاد زدم. از لابه‌لای فریاد‌هایم صدایت را شنیدم. صدایت موقع خواندن. ترمز گرفتم و در وسط این بیابان ایستادم. 

مرا فلج کرده‌ای. همه‌چیز را از بین برده‌ای و حتی نمی‌گذاری خودم را به تو برسانم و دلیل رفتنت را بپرسم. کفش هایم را می پوشم. دوباره راه می‌افتم و در این دور باطل قدم می‌گذارم.


پ.ن:Turning Tables از Adele الهام بخش بود.


منبع : The North Star...Collision
برچسب ها : شاید ,همه‌چیز ,تمام ,ماشین ,کردی ,نگفتم ,تلاش کردم ,همان آهنگی ,باید می‌فهمیدم ,شاید دیگر

...Pain, and nothing at all

:: ...Pain, and nothing at all

زمان همه چیز را پاک نمی کند. فقط درد های جدید تری به سراغ آدم می فرستد. طوری که درد های قدیمی کم رنگ تر می شوند.


پ.ن1: تلخ شده ام. می دانم.

پ.ن2: من آن آدمی هستم که از یک سوراخ دوبار گزیده شده ام. ( یا یک چیزی شبیه این.)

پ.ن3: ضرب المثلی با مفهوم بالا برایم بنویسید (0.5 نمره)

منبع : The North Star...Pain, and nothing at all
برچسب ها :

...Shadow Blossoms

:: ...Shadow Blossoms

بهار ظالم ترین فصل سال است. بهار فصلی است که بیست روز مانده به آمدنش لشکر شکوفه هایش را بسیج می کند تا به درختان زمستان حمله کنند.
هنوز هم از بهار و سال نو متنفرم ولی با این حال می خواهم گرامیشان بدارم. می خواهم سالم را مثل بقیه ی مردم از بهار شروع کنم نه از زمستان.
پس بهار و سال نو مبارک:)
منبع : The North Star...Shadow Blossoms
برچسب ها : بهار

پنج سال پیش...

:: پنج سال پیش...

ما قهرمانیم!
همین چند دقیقه ی پیش با تساوی 1-1 برابر لوانته تونستیم قهرمانی رو بدست بیاریم. این فصل هم با همه ی خوبی ها و بدی هاش گذشت. هیچ وقت اون شکست تلخ 2-0 برابر هرکولس -تیمی که تازه به دسته یک راه یافته بود- رو فراموش نمی کنم. اون روز هم مثل امروز بازی رو تلویزیون نشون نداد و من با اینترنت بازی رو می دیدم. وقتی داور سوت پایان رو زد دوست داشتم سرم رو بکوبم به مانیتور. هیچ وقت یادم نمی ره زمانی رو که 5-0 رئال رو بردیم تو نیوکمپ. یادم نمی ره که کامپیوتر تو پذیرایی بود و من تو دقیقه ی نود رفته بودم اینترنت و تا داشتم پیام خوشحالیم رو می نوشتم جفرن گل زد و من از روی صندلی پریدم. هیچ وقت دست هایی که پیکه به رونالدو و طرفدار های رئال نشون داد رو یادم نمی ره. هیچ وقت یادم نمی ره که چه قدر دوست داشتم تو نیوکمپ باشم و بتونم همراه با بقیه دستم رو به نشانه ی 5 تایی ها بالا ببرم. 
هیچ وقت یادم نمی ره که دم عید بود که فهمیدم آبیدال سرطان داره. یادم نمی ره که بعد از یک هفته بی اینترنتی رفتم سایت و دیدم که نوشته آبیدال یک تومور تو کبدش داره. یادم نمی ره که چه طور جلوی مانیتور خشکم زده بود و اولین چیزی که به مادرم گفتم این بود که آبیدال سرطان داره. یادم نمی ره که چه قدر توی عید به یاد آبیدال بودم. Viva Abidal.
هیچ وقت انتظار هایی رو که برای دیدن 4 تا ال کلاسیکو داشتم یادم نمی ره. هیچ وقت یادم نمی ره که با داییم و داداشم نشستم تا بازی اول رو ببینم که متاسفانه 1-1 شد. هیچ وقت یادم نمی ره که بازی دوم رو که فینال جام حذفی بود توی شمال دیدم. هیچ وقت یادم نمی ره که زمانی که رونالدو گل زد به طور غیر ارادی اشک تو چشام جمع شد. هیچ وقت 2-0 بارسا مقابل رئال تو سانتیاگو برنابئو رو فراموش نمی کنم. هیچ وقت یادم نمی ره که زمانی که آبیدال اومد تو بازی چه قدر خوشحال شدم. 
هیچ وقت یادم نمی ره بارسا رو چه قدر دوست دارم. حالا هر چه قدر هم معلمای کلاس زبان بگن اینا اقتضای سنته و ما هم زمانی که هم سن و سال تو بودیم این جوری بودیم و اینا... 
یک فصل تموم شد و ما دوباره منتظر فینال با منچستر هستیم. دیگه اتوئو نیست که دقیقه ی 10 سر اشتباه مدافع منچستر برامدن گل زنی کنه. ولی مسی و ژاوی هستن که دقیقه ی 75 برامون گل بزنن. امیدوارم امسال هم مثل 2 سال پیش بتونیم قهرمان بشیم. احساسات زیادن ولی نمی تونم چیزی بنویسم چون حس می کنم احساساتم رو کلمات خوب بیان نمی کنن. بنابراین به نوشتن we are the real champions و mes que un club اکتفا می کنم 
Viva Barça
22/2/1390
12:57am
5/11/2011

پ.ن: بدون دخل و تصرف از دفترچه ی پنج سال پیشم.
پ.ن2: به امید ال کلاسیکویی جذاب.
منبع : The North Starپنج سال پیش...
برچسب ها : یادم ,آبیدال ,بازی ,زمانی ,داشتم ,دقیقه ,داره یادم ,سرطان داره ,آبیدال سرطان ,دوست داشتم

...I don't give a damn

:: ...I don't give a damn

از دختر بودن متنفرم. از پسر بودن متنفرم. از آدم بودن متنفرم. از کتاب خواندن متنفرم. از بچه داشتن متنفرم. از پیانو متنفرم. از بارسلونا متنفرم. از زمین متنفرم. از کانسیلر مایع و رژلب و موهای بلند و صحبت های دخترانه متنفرم. از پست بودن متنفرم. از برنامه ریزی متنفرم. از نوشتن متنفرم. از خواب متنفرم. از بیداری متنفرم. از نور متنفرم. از استاد نجومم متنفرم. از پیج های رنگارنگ اینستاگرام متنفرم. از خوشبینی الکی متنفرم. از شادی متنفرم. از خاطرات خوب و بدم متنفرم. از "دوستان"م متنفرم. از زیبایی ها متنفرم. از ازدواج متنفرم. از رویا بافی متنفرم. از پوچی متنفرم. از بلوغ متنفرم. از دریا و جنگل و باد و باران و آسمان متنفرم. از فیلم دیدن متنفرم. از حرف زدن و دیدن و شنیدن متنفرم. از آینده و گذشته و حال متنفرم. از این وبلاگ متنفرم. از همه  کس و همه چیز متنفرم. و از خودم بیشتر از هر چیز دیگری در این دنیا متنفرم.
پنج سال پیش، جایی نوشته بودم امیدوارم پنج سال دیگر به مشکلاتم نگاه کنم و بخندم. تاسف آور ترین مسئله این است که مشکل اصلی مثل یک ویروس در بدنم رخنه کرده و به همه ی آنتی بیوتیک ها مقاوم است. 

پ.ن: این پست شدیدا پتانسیل حذف شدن دارد.
منبع : The North Star...I don't give a damn
برچسب ها : متنفرم ,بودن متنفرم

...Mamma

:: ...Mamma

فقط دیوانه ای مثل من می تواند تا صبح بیدار بماند و به این فکر کند که الان دلش نمی خواهد بچه داشته باشد.
تا صبح این پهلو به آن پهلو شود و در آخر از بچه ای که وجود ندارد با تمام وجود متنفر شود.

پ.ن: باید تگی برای وبلاگم درست کنم با این نام: من دیوانه ام. 
منبع : The North Star...Mamma
برچسب ها :